|
خوب بد زشت اینها صفاتی هستند که به خودمان و دیگران نصبت میدهیم اما تنها خداست که از دلها آگاه است
|

گر بدین سان زیست باید پست:
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک:
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک
پند اول
بوقلمونی، گاوی بدید و بگفت:در آرزوی پروازم اما چگونه؟ ندانم
گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوری قدرت بر بالهایت فتد و پرواز کنی
بوقلمون خورد و بر شاخی نشست
تیراندازی ماهر، بوقلمون بر درخت بدید
تیری بر آن نگون بخت بینداخت و هلاکش نمود
نتیجه اخلاقی
با خوردن هر گندی شاید به بالا رسی، لیک در بالا نمانی
-------------------------------------------------------------------
پند دوم
گنجشکی از سرمای بسیار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد
گاوی گذر همی کرد و تپاله بر وی انداخت
گنجشک ز گرمای تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد
گربه ای آواز بشنید، جست و گنجشک بدندان بگرفت و بخورد
نتیجه اخلاقی
هر که گندی بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد
هر که از گندی بدر آوردت، حتماً دوست نباشد
گر خوشی، دهان ببند و آواز، بلند مخوان
--------------------------------------------------------------------
پند سوم
خرگوش از کلاغی بر سر شاخه پرسید
که آیا من نیز میتوانم چون تو نشسته ، کار نکنم؟
کلاغ پاسخ داد: چرا که نه
خرگوش بنشست بی حرکت
روباهی از ره رسید و خرگوش بخورد
نتیجه اخلاقی
لازمت نشستن و کار نکردن بالا نشستن است
-------------------------------------------------------------------
پند چهارم
برای تعیین رئیس، اعضاء بدن گرد آمدند
مغز بگفت که مراست این مقام که همه دستورات از من است
سلسله اعصاب شایستگی ریاست، از آن خود خواند
که منم پیام رسان به شما ، که بی من پیامی نیاید
ریه بانگ بر آورد، هوا، که رساند؟ ...
من، بی هوا دمی نمانید، پس ریاست مراست
و هر عضوی به نحوی مدعی
تا به آخر که سوراخ مقعد دعوی ریاست کرد
اعضاء بنای خنده و تمسخرنهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند
اختلال در کار اعضاء پدیدار گشت
روز هفتم، زین انسداد جان ها به لب رسید و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به ریاست رسید
نتیجه اخلاقی
چون لازمت ریاست علم و تخصص نباشد، هر سوراخ مقعدی ریاست کند
...و قناعت که امروز عامل توجیه فقر شده است و دعوت به کم خواهی و کم سازی و تسلیم شدن به فلسفه زندگی (بخور نمیر)وبقیه رو بگذار برای صاحبان اشتهاهای بزرگی که سرزمینها را با اهلش بلع میکنند و باز هم جوعشان فرو نمینشیند و باز هم خرناس میکشند و طعمه میجویند!قناعت فلسفه شوم ذلت پرور گداسازو زبون آفرین وپایه اخلاق در مذهب (پنج سیر نون تافتون)و(یک آب باریکه) است وجهان بینی انسانهایی است که تمام جولانگاه وجودشان نوسان میان (سفره آبگوشت)است و (لحاف کرسی).این گونه قناعت وصبر را ما از سگان آموخته ایم که یک شاعر خارجی آن را سروده است که اخوان ثالث آن را ترجمه کرده است.گفتگوی چند سگ خانگی است که در شب طوفانی و سرد زمستان فارغ از دنیا و هرچه بیرون از این چهاردیواری خانه میگذرد باهم رازونیازمیکنند وسخن میگویندوهر کدام نظر همدیگر را تایید میکنندویا به پرسش دیگری پاسخی گرم و امیدوارکننده میدهند:
سگی میگوید:کنار مطبخ ارباب آنجا بر آن خاک اره های نرم خفتن چه لذت بخش و مطبوع است و آنگاه:عزیزم گفتن و جانم شنفتن.دیگری ادامه میدهد:از آن ته مانده های سفره خوردن و دیگری:و اگر آنهم نباشد استخوانی....اولی باز:چه عمر راحتی دنیای خوبی چه ارباب عزیزو مهربانی. وسگی دیگر به یاد می آوردکه: ولی شلاق !..... این دیگر بلاییست! و دیگری دلداری میدهد:بلی اما تحمل کرد باید.درست است اینکه قدری دردناک است ولی ارباب آخر رحمش آید گذارد چون فروکش کرد خشمش که سر بر کفش و پایش گذاریم شمارد زخمهامان را وما این محبت را غنیمت میشماریم.....فلسفه فراغت روح و بی نیازی و قناعت و صبر و شکیبایی بمعنی همین صبر بر شلاق سخت است وشکر بر خاکستر نرم و رحم و دلسوزی آقامنشانه ارباب و قناعت به آن ته مانده های سفره خوردن!اما قناعت را به آن معنی که اسلام و علی میفهمید........

آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها
تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا
یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم
آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم
وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره
به خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره
با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جداشم
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت
غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت
باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟
با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه
یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون
سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون
ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید
تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید
بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه
تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه
ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد
به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که میمرد
برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود
هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود...
داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوهها بالا برود.
او پس از سالها آماده سازی ، ماجرا جویی خود را آغاز کرد اما از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست،تصمیم گرفت بتنهایی از کوه بالا برود.
تاریکی شب بلندیهای کوه را تماما در بر گرفت ومرد هیچ چیز را نمی دید.
ابر روی ماه و ستاره ها را نیز پوشانده بود.
همه چیز سیاه بود.
همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله ی کوه ، پایش لیز خورد.
و در حالی که به سرعت سقوط می کرد ، از کوه پرت شد.
در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویداد های خوب و بد زندگی به یادش آمد.
اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. ودر این لحضه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد :
"خدایا کمکم کن"!
ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد:"از من چه می خواهی ؟"
ای خدا نجاتم بدد !
واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟
البته که باور دارم !
اگر باور داری طنابی که به دور کمرت است را پاره کن.....
مرد سکوت کرد و اندیشید و بعد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد ....
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.در حالی که فقط یک متر از زمین فاصله داشت.
وشما چقدر به طنابتان وابسته اید؟
و چقدر به آن ندای آسمانی ایمان دارید؟

قصّـــه ها تلخن غصّه ها سنگین
آدمــــــا خسته لحظه ها غمگین
..........................................
گرده ها زخمی خنجـــــــرا خونی
خسته ام از این شهر طــــاعونی
...........................................
میوه های باغ و کلاغـا خوردن
هر چه درخته بـــه تبر سپردن
با سگ گلّه گرگا آشتی کردن
تموم برّه های مـــــارو خوردن
...........................................
حــالا پینه مونده و دوتا مشت وا شده
حاصل خسته گیام مـــال کد خدا شده
................................................
گلارو گول می زنن ابـــــرای کپک زده
برای یه قطـره آب دل غــنچه لک زده
لاجرم جاریست پیکاری سترگ
روز و شب مابین این انسان وگرگ
زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور و پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیرهر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
هر که از گرگش خورد هردم شکست
گر چه انسان می نماید گرگ هست
وآنکه با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کندر جوانی جان گرگت را بگیر
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری گرچه باشی همچو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگهاشان رهنما و رهبرند
این که انسان هست اینسان دردمند
گرگها فرمانروایی می کنندآن ستمکاران که باهم محرمند
گرگهاشان آشنایان همندگرگها همراه وانسانها غریب
با که باید گفت این حال عجیب
اگر دروغ رنگ داشت هر نور شاید
ده ها رنگین کمان از دهن ها نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق ارتفاع داشت
من زمین را زیر پای خود داشتم
و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی
اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای سفره سهم همه بود
و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم
اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید
اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود
اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
و من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش می کردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و
ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم
مرا كسي نساخت، خدا ساخت ؛ نه آنچنان كه « كسي ميخواست »، كه من كسي نداشتم ، كسم خدا بود. كس بي كسان. او بود كه مرا ساخت، آنچنان كه خودش خواست، نه از من پرسيد ونه از آن « منِ ديگر » م . من يك گِلِ بيصاحب بودم. مرا از روح خود، در آن دميد و بر روي خاك و در زير آفتاب ، تنها رهايم كرد. مرا به خودم واگذاشت
سوسياليسم:دو گاو داريد يكي را نگه ميداريد ديگري را به همسايه خود ميدهيد
كمونيسم : دو گاو داريد هر دوي آنها را مي گيرند تا شما و همسايه تان را در شيرش شريك كنند
فاشيسم : دو گاو داريد شير را به دولت مي دهيد دولت آن را به شما مي فروشد
كاپيتاليسم :دو گاو داريد هر دوي آنها را مي دوشيد شيرها بر روي زمين ميريزيد تا قيمتها همچنان بالا بماند
نازيسم : دو گاو داريد دولت به طرف شما تيراندازي مي كند و آنها را از شما مي گيرد
آنارشيسم : دو گاو داريد گاوها شما را مي كشند و همديگر را مي دوشند
آپارتايد: دو گاو داريد شير گاو سياه را به گاو سفيد مي دهيد ولي گاو سفيد را نمي دوشيد
دولت مرفه : دو گاو داريد آنها را مي دوشيد و بعد شيرشان را به خودشان مي دهيد تا بنوشند
بوروكراسي : دو گاو داريد براي تهيه شناسنامه آنها هفده فرم را در سه نسخه پر مي كنيد ولي وقت نداريد شير آنها را بدوشيد
ايدءاليسم : دو گاو داريد ازدواج مي كنيد همسر شما آنها را ميدوشد
رءاليسم : دو گاو داريد ازواج مي كنيد اما هنوز خودتان آنها را مي دوشيد
متحجرسيم : دو گاو داريد زشت است شير گاو ماده را بدوشيد
فمنيسم : دو گاو داريد حق نداريد شير گاو ماده را بدوشيد
پلوراليسم : دو گاو نر و ماده داريد از هر كدام شير بدوشيد فرقي نمي كند
يلبراليسم : دو گاو داريد آنها را نمي دوشيد چون در اينصورت آزاديشان محدود مي شود
دموكراسي مطلق : دو گاو داريد از همسايه ها راي مي گيريد كه آيا آنها را بدوشيد يا نه

التماس به خلق خدا «شرمندگی» است اگر برآورده شود «منت» است و اگر برآورده نشود «ذلت» است .
التماس به خدا «شجاعت» است اگر برآورده شود «حاجت» است و اگر برآورده نشود «حکمت» است
خداوند بینهایت است و لامکان و بی زمان
اما :
به قدر فهم تو کوچک میشود
به قدر نیاز تو فرود میآید،
به قدر آرزوی تو گسترده میشود،
به قدر ایمان تو کارگشا میشود،
به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود،
به قدر دل امیدواران گرم میشود...
پــدر میشود یتیمان را و مادر.
برادر میشود محتاجان برادری را.
همسر میشود بی همسر ماندگان را.
طفل میشود عقیمان را.
امید میشود ناامیدان را.
راه میشود گمگشتگان را.
نور میشود در تاریکی ماندگان را.
خداوند همه چیز میشود همه کس را.
به شرط اعتقاد؛
شرط پاکی دل؛
به شرط طهارت روح؛
چنین کنید تا ببینید که: خداوند، چگونه بر سفرهی شما، با کاسه یی خوراک و تکهای نان مینشیند
بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد، و در دکان شما کفههای ترازویتان را میزان میکند
و "در کوچههای خلوت شب با شما آواز میخواند"...
مگر از زندگی چه میخواهید ؟!
Kahpe Felek روزگار نامرد
Çok geç anladim خيلي دير فهميدم
Seni melek sandim تو رو فرشته فرض كردم
Ne kadar ah etsemde هرچقدر آه بكشم
Vah etsemde çok geç artık و هرچقدر فرياد بزنم ديگه خيلي ديره
Yandim yandim allahim سوختم ، سوختم اي خداي من
Gör beni büyük feryadimi ببين منو و فرياد بلندمو
Bir dahami tövbeler olsun آيا يه بار ديگه توبه كنم؟
Kahpe kahpe felek نامرد ، اي روزگار نامرد
Sen kazandin sonunda demek بالاخره تو بردي
Bilerek yana bilmeyerek چه عمدا" چه سهوا
İntikamimi almam gerek بايد انتقامم رو بگيرم من
Söz & Müzik : Emrah
توركون ديلي تك سئوگيلي ، ايستكلي ديل اولماز
اوزگه ديله قاتسان ، بو اصيل ديل ، اصيل اولماز
اوز شعريني فارسا ، عربه قاتماسا شاعر
شعري اوخويانلار ، ائشيده نلر كسيل اولماز
فارس شعري چوخ سوزلريني بيزدن آپارميش
(صابر) كيمي بير سفره لي شاعر ، پخيل اولماز
توركون مثلي ، فولكلورو دونيادا تك دير
خان يورقاني ، كند ايچره مثل دير ، ميتيل اولماز
آذر قوشونو ، قيصر رومي اسير ائتميش
كسري سوزودور بيربئله تاريخ ناغيل اولماز
پيشميش كيمي ، شعرين ده گرگ داد - دوزو اولسون
كند اهلي بيلرلر كي ، دوشابسيز خشيل اولماز
سوزلرده جواهر كيمي دير ، اصلي بدلدن
تشخيص وئره ن اولسا بو قده ر زير - زيبيل اولماز
شاعر اولا بيلمزسن ، آنان دوغماسا شاعر
ميس سن ، آبالام ، هر ساري كوينك قيزيل اولماز
چوخ قيصا بوي اولسان جن كيمي شيطان
چوخ دا اوزون اولما كي اوزوندا عقيل اولماز
مندن ده نه ظاليم چيخار ، اوغلوم ، نه قصاص چي
بير دفعه بوني قان كي ايپكدن قزيل اولماز
آزاد قوي اوغول عشقي طبيعت ده بگه نسين
داغ - داشا دوغولموش ده لي جئيران حميل اولماز
انسان اودي توتسون بو ذليل خلقين اليندن
آللاهي سئوره سن ، بئله انسان ذليل اولماز
چوخ داكي سرابين سويو ، وارياغ - بالي واردير
باش عرشه ده چاتديرسا ، سراب اردبيل اولماز
بير ذره مساوات اولا ، شاعر چوپه دونمز
اربابلاريميزدان دا قارينلار طبيل اولماز
دوز واختدا دولار تاختا - طاباق ادويه ايله
اوندا كي ننه م سانجيلانار زنجفيل اولماز
بو(شهريار) ين طبعي كيمي چيممه لي چشمه
كوثر اولا بيلسه دئميرم ، سلسبيل اولماز